چه تلخ است:فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


علاقه ای که عادت شود


عادتی که باور شود


باوری که خاطره شود


و خاطره ای که درد شود...


این روزها دلم میخواهد به همه بی دلیل بخندم ....


تنهایی به سینما بروم و تمام فیلم را بخوابم


روی برگ های خشک پاییزی بپرم و با صدای بلند بخندم .....


خودم را به یک کافی شاپ دعوت کنم


برای خودم یک قهوه سفارش دهم


و بعد هم از تلخی آن را نخورم ......


در یک پیاده روی طولانی قدم بزنم


و سنگفرش ها را بشمارم


بدون فکر کردن به چیزی


و فقط سکوت کنم و سکوت.....


خسته شدم از حرف زدن!


چه سود وقتی یک کلمه میگویم صد ها کلمه


در رد گفته هایم روبرویم فریاد میکشند؟؟


دلم میخواهد برای خودم باشم ......


میخواهم ازین به بعد هرکس هرچیز گفت


درجوابش با لبخند بگویم:


همینطور است که تو میگویی ...


و بعد هم بی تفاوت رد شوم و فراموش کنم آنچه را گفته


خسته شدم از این همه تنش ....


از این همه مخالفت با حرفهایم .....


از این همه مقاومت بی فایده در برابر



خواسته های نامعقول دیگران .....


     ای زندگی، دست بردار از امتحانم


چیزی نه میدانم، نه میخواهم بدانم